تبليغاتX
㋡ ㋡ ㋡ یه مردم ازار㋡ ㋡ ㋡

㋡ ㋡ ㋡ یه مردم ازار㋡ ㋡ ㋡

:>..مهربانی را از ,کودکی اموختم که در نقاشی خود خورشید را سیاه میکشید تا پدرش زیر افتاب نسوزد .. <:

تعطیلی برای یک ماه و اندی...

سلام این وب تا سال تحویل بسته میشود....

 

وزارت ارشاد و جلوگیری از مردم ازاری در سال جدید این وب را میبندد.....

 

فرمانده ی پلیس کل قوا مردم ازار را دستگیر و در زندان پاناما زندانی کرده است...

 

هم اکنون این خبر به دست ما رسیده است که بعد از سیزده بدر اجازه ی ورود مردم ازار را به بلاگفا به همراه وصیقه میدهند ....

مردم ازار برمیگردد ولی با تربیت و معرفت .....

 

منتظر حضور مردم ازار بعد از عید باشید ....

+ نوشته شده در  جمعه 29 بهمن1389ساعت 15:59  توسط m@rdom @z@r 

گروگانگری مردم ازار ...توسط....

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

کمک

 

اومدم بگم من مقصر نیستمممممممممممممممممممممممممم...

کمکم کنید......

نمیذارند....

وقتم رو گرفتند...

کتکم میزنند ...

فکرای بد نکنید بابا مامانم نیستند ...

فقط میتونیم بهتون بگم من دیگه نمیتونی حرف بزنم ...

اخه دیگه بهم اجازه ورود به وبم رو نمیدند ....

اگه بیشتر توضیح بدم باید واقعا خداحافظی کنم از همه جا ...

فقط امیدوارم منظورم رو فهمیده باشید ....

من..........تا اخر این ماه یا برمیگردم یا از دنیا خداحافظی میکنم .....نمیتونم بگم چرا..

بچه ها یه مشکل بزرگ که هیچ کس فکرش رو نمیکنه ...من مبتلا شدم و دیگه راهی برام نمونده ...

من رو ...من رو ....دارن میبرند ....کجا رو نپرسید چون نمیتونیم بگم ..فقط شاید تا اخر ماه نتونم همین قدر هم بگم .....اگه زنده بودم مشکلم رو میگم ...

مردم ازاری کار دستم داد .....

نمیخواستم اینطوری تموم بشه ...اما.....

اگه کارم داشتید به ایمیلم یگید ....

تا اخر این ماه خداحافظ ...من رفتم ..اگر بار گران بودیم و رفتیم ...اگر نا مهربان بودیم و رفتیم ...

اگه جواب ایمیلتون رو ندادم بدونید که من در بد جایی هستم .....

همهتون رو دوست دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 15:48  توسط m@rdom @z@r 

علت غیبت ...

سیلام سیلام سیلام ....هورااااااااااااااا ..من برگشتم ...

وای اگه کامپیوتر شما منفجر شده باشه چیکار میکنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید ببخشید ...واقعا متاسفم ...امان از دست این افراد مردم ازار که کلا اینترنت و کامپیوتر رو .منه مردم ازار رو واسه ی یک ماه خاموش کردن ...

 

اره جانم ..اینترنت مون رو که قطع کردن ...بعد که درست شد کامپیوتر روشن نمیشد بعد که کامپیوتر روشن شد من مریض شدم بعد که مریضیم خوب شد ننه امون گفت بشین سر درست بعد که درسم تموم شد مسابقاتمن شروع شد بعد که مسابقات تموم شد ...و ماه محرم شروع شد ......

ما اومدیم تو وبلاگ که یه سری به شما بزنیم ...خدا رو شکر که برگشتم ....laugh1.gif

ای خدا دهنم کف کرد ..تو رو خدا منو ببخشید دیگه سرم بدجور شلوغ شده زیاد نمیام تو نت ولی میام واستون اپ میکنم و میترکونم و میرم ...چطوره ؟؟؟؟؟؟...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

میگم   اپ بعد از یه ماه  چه حالی میده هاااااااااااااااااااااا...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

‫پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.

‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !

هه هه ...دیگه اپی نداشتم واسه ی شروع چطور بود ....

ای بابا خوش نشین ها هم که تموم شد ..برم به بچه های بالا بگم دوباره پخشش کنند ...

نظر نشه فراموش لامپ اضافی خاموش ...Pdczgtniz16ibdfhg7q

 

ما که رفتیم ...Smileys

خداحافظ ....

منو فراموش نکنید هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 17:22  توسط m@rdom @z@r  | 

فرناز در طی یک زنگ چندین لقب میگیرد ...

 

 

سلام سلام ...حتما حتما این اپ رو بخونید چون خفن حالت رو جا میاره ...اوهوم اوهوم ..شروع میکنیم ...

اوهوم ..تو مدرسه  من به عنوان فرناز الملک ....که این لقبم از روی بلدالملک توی سریال قهوه ی تلخ روم گذاشته شده.. خوب ولش کن اصلا شما با اسم من تو مدرسه چیکار دارید ؟...بدم پدرتون رو در بیارند پدر سوخته ..حالا دیگه لقب ما رو میفهمی پدر پدر سوخته ...{البته ببخشید هاااااااااااا..اگه قهوه ی تلخ ندید واقعا معذرت میخوام }

اها سه شنبه بود که معلم مشنگ دین و زندگیمون از کلاس رفت ..یهو نمیدونم بجه های کلاسمون و منه مردم ازار  چمون شد که نفری یه گچ گرفتیم و تموم دیوار های کلاسمون رو نقاشی کردیم اقا یه حالی داد که نگو ...اخه تنها کلاسی که تخته گچی داره کلاس ما هست ...یعنی یه وجب هم دیوارمون دیگه تمیز نبود حتی سقفم نقاشی کردیم ..اقا کلاس ما شده بود نمایشگاه بین الممللی مدرسه مون .....همه میومدن نگاه میکردن و کلی تشویقمون میکردن.....وای ..بعد یهو ناظم و مدیرمون اومدن و همه بچه ها سریع سر جاهاشون نشستن  ..بیچاره ناظمون داشت گریه اش در میومد ..فشلر مدیرمون که افتاد و داشت از حال میرفت ..خلاصه مدیرمون گفت همتون اخراجیت ...بعد منصرف شد و گفت فقط دونفر اخراجن ..اونجا بود که من تو دلم گفتم فرناز الملک باید از این مملکت مدرسه ای خداحافظی کنی ...اخه خیر ببینم سابقه دارم ...بعد همین طور که دهن ناظم رو نگاه میکردم اسم دو نفر دیگه رو گفت اقا برای اولین بار اسمم رو شانس الله گذاشتم تو جمع چون برای اولین بار اسم من همراه بقیه نیومد ...بعد دیدم این جوری که نمیشه زدم تو فاز دهقان فداکار و به مدیر مون گفتم ..اقا نباید اینا رو اخراج کنید اگه میخوایید اینا رو اخراج کنید منم اخراج کنید و ....بعد دیدیم اوضاع ما داره .واسه ی اخراج شدن خیط میشه تصمیم گرفتیم که کلاس رو تمیز کنیم ..این جا بود که من حکم کارگر افغانی رو گرفتم ...ولی اینو بگم باورتون نمیشه بچه ها در عرض 20 دقیقه کلاس رو تمیز تمیز کردند ..البته منه بیچاره هم با پاک کن تمیز میکردم هااااا..کلا حسابی کار کردیم و خندیدیم ..دیگه سرتون رو درد نیارند ...مدیر که دید کلاس تمیز شده و هیچ اثری نمونده تصمیم گرفت دیگه این دفعه ما رو از ملک و مدرسه امون بیرون نندازه ...ولی اون روز من در عرض 90 دقیقه چند نوع لقب مسخره گرفتم ..

 

هیچی می خواستم بگم اینم یه کاری از کار های مردم ازاریه ..البته با استرس و هیجان اخراج شدن ..و از حال رفتن مدیر مدرسه و معروف شدن تو کل مدرسه و خوشگل شدن کلاس و یه زنگ مثل هندسه الکی رفتن ............

خب دیگه ببخشید سرتون رو درد اوردم ..فعلا بای ..نظر نشه فراموش لامپ اضافی خاموش ...{به من فرناز برقی هم میگن }

 

بازم میگم تویی که هنوز متن رو نخوندی داری نظر میذاری ...بدو بدو اپ رو بخون بعد نظر بذار ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 21:16  توسط m@rdom @z@r  | 

وای دختر ها اگه برند سربازی چی میشه ..

سیلام سیلام به همگی ..اومدم بهتون بگم دیگه از خیر اون دختره ی بی فرهنگ گذشتم ..اول شکایت هم کردم ولی دیدم خیلی بیچاره میشه بعد ولش کردم حالا این اپ رو بخونید کیف کنید ...

حالا این اپ رو بخونید و بخندید ولی به دخترا توهین نکنید اخه همه که این جوری نیستن ..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اگر دختره برن سربازی ..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

صبحگاه:

فرمـانده: پس این سـربازه ‌ها کجـان؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

معاون: قربـان همـه تا صبـح بیدار بودن داشتن غیـبت می کـردند !                                                               

ساعت ۱۰ صبح همه بیدار می شوند …

- سلام سارا جان
- سلام نازنین، صبحت بخیر
- عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
- سلام نرگس
- سلام معصومه جان
- ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی …



صبحانه:

- وا… آقای فرمانده، عسل ندارید؟
- چرا کره بو میده؟
- بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفخ میکنه
- آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم


بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
- وا نه، لباسامون خاکی میشه …
- آره، تازه پاره هم میشه …
- وای وای خاک میره تو دهنمون …
- من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا …



ناهار

- این چیه؟ شوره
- تازه، ادویه هم کم داره
- فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
- من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم

- من هم همینطور چون جوش میزنم
- فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
- بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
- برو خودت غذا درست کن
- والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو …
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد


بعد از ناهار


فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود…
- هوووو…. بی شعور

- مگه خودت خواهر مادر نداری…
-
بی آبرو گمشو بیرون…
- وای نامحرم…
- کثافت حمال…
کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده
ایستاده است!

بعد از ظهر

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
- یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
- جوجه بدون برنج
- رژیمی عزیزم؟
- آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم
.

شب در آسایشگاه

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!


فرمانده میره تو آسایشگاه

- وا…عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
- راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
- فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
- همه غرغر کنان رفتند جز ۲ نفر که روبرو ه
م
نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
- واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
- آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
- ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا

این داستان ادامه دارد ..

 

ببین انقدرپشت سر این دختر ها خندیدی داره تو خونتون دنبالت میگرده ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 18:44  توسط m@rdom @z@r